چرا متاهل ها از ازدواج ناراضی اند؟

 پیدا کردن زوج هایی که از زندگی مشترک شان راضی نیستند اما تحت هر شرایطی به زندگی ادامه داده و زیر بار جدایی نمی روند کار دشواری نیست. افسردگی،خشم پنهان،ناامیدی و بی انگیزه بودن، از ویژگی های بارز آنهایی است که در این زندگی ها دست و پا می زنند.

 واقعا چرا خیلی از افراد از زندگی مشترک شان راضی نیستند و احساس شادی نمی کنند؟ این زوج ها حتما دلایلی برای عدم رضایت از زندگی مشترک شان دارند و اینکه چرا چنین وضعیتی را ادامه می دهند.

این سوالی است که به سختی می توان به آن جواب داد. بررسی هایی که انجام شده نشان می دهد در میان تمام دلایلی که برای این مشکل می توان ارائه داد، ارتباط ناموثر، صداقت نداشتن و خیانت پررنگ تر از سایر علت ها به چشم می خورند.

اگر بعد از گذشت چند سال از ازدواج تان احساس فرسودگی و دلزدگی می کنید، به احتمال زیاد تلاشی برای کمک به ازداوج تان و احساس شادی از رابطه تان نکرده اید. یک رابطه ی مادام العمر و واقعا رضایت بخش، مراحلی دارد که باید طی شود. اینکه بعد از ازدواج، دو نفر باقی عمرشان را به خوبی و خوشی محض بگذرانند فقط و فقط در افسانه هاست!

نداشتن ارتباط عاطفی کافی، عدم رضایت کافی از رابطه جنسی، توجه کافی به همدیگر نداشتن و وقت گفتگوهای دونفره نداشتن، هم سایر دلایلی بودند که در نظر سنجی ها عنوان شدند.

با هم مروری داریم بر دیگر عواملی که موجب عدم رضایت از زندگی زناشویی می شوند و متداول هم هستند:

پس رفت به جای پیشرفت بعد از ازدواج

مسائل مالی و انتظارات برآورده نشده یکی از دلایلی است که مخصوصا در کشورهای توسعه نیافته بسیار به چشم می خورد. بحران های مالی باعث کم رنگ شدن آرامش و امنیت شده و روی روابط و مدیریت رفتارها اثر می گذارد. بسیار طبیعی است که طعمه های اصلی چنین شرایط استرس برانگیزی، بنیان خانواده هاست.

وضعیت اقتصادی، افزایش بار مالی، قسط و قرض‌ و کاهش درآمد از جمله دلایلی است که مردان متاهل را از ازدواج پشیمان کرده است.

کاربری نوشته است: من ده سال پیش ازدواج کردم و زود هم پشیمون شدم قبل از ازدواج درآمد خوب بنز صفر احترام داشتم چند نفری هم دورم نون می خوردند بعد از ازدواج زود پشیمون شدم به خاطر بچم تحمل کردم لطمه نخوره الان کار درستی ندارم ماشین و پولامو زنم گرفت چیزی تو دستم نمونده الان دیگه تحملشو ندارم خونمو میفروشم مهرشو بدم طلاقش بدم همشون مثل همند چیزایی که یه عمر و خونه باباش نمیدید یه شبه صاحب شد چه حرفهایی میزد الان همه زندگیم شده مالش و … نکنید جوونا زیر بار مهر سنگین نرین شرط کنید اموالتون مال مرده پشتوانه مرده اگه اومد قبول کرد میخواد زندگی کنه خودتو میخواد اگه نه که میخواد بکنه ازت و سواری بگیره و پشیمون میشی.

کاربر دیگری به اسم حسین نوشته است: ای کسانی که تصمیم دارید ازدواج کنید یا در شرف ازدواج هستید، بدانید و آگاه باشید، تمام عمرتان را صرف قسط و بدبختی خواهید کرد. جامعه امروز ما جامعه ای نیست که دیگه بشه توش “عاشق واقعی” پیدا کرد. همه چی تصنعی و ریا. یه سلامی هم بکنم به مسئولین که واقعا جامعه خوبی ساختند. داریم به نقطه ای میرسیم که دخترها و پسرها دارن از هم متنفر میشند.

ازدواج یک اتفاق ذاتی و فطری نیست، چون در نهاد بشر چنین چیزی در حالت عادی موجود نیست که بخواهد تمام عمرش را به کسی پیوند بخورد و راهی هم جز این نداشته باشد. معیارها و هنجارهای اجتماعی و فرهنگی، ازدواج را مقوله ای کاملا فطری جلوه می دهند در صورتیکه در واقعیت، فقط عده ی خاصی از افراد و شخصیت های بخصوصی در حالت عادی قادرند ازدواجی کاملا مفید و رضایتبخش دارا باشند و بقیه باید با تلاش و فراگرفتن مهارت های لازم تا حدودی به این رضایت برسند.

عده ی زیادی از افراد هم معیارهای نامفهوم و غیرمنطقی برای ازدواج دارند و بنابراین اساس رابطه شان از همان اول سُست و سطحی است، مثلا علاقه ی مشترک به یک سریال، طرفدار یک گروه موسیقی مشترک بودن یا چیزهایی از این دست!

تعداد زیادی از ازدواج های سفید هم با شکست و عدم رضایت مواجه می شوند چون طرفین مهارت حفظ و رابطه را ندارند، نه اینکه مناسب هم نباشند یا مشکل بزرگی وجود داشته باشد.

بعضی ها تصور درستی از خودشان ندارند یا خودشان را به خوبی نمی شناسند و بنابراین قبل از ازدواج نمی توانند جواب های درستی به پرسش های طرف مقابل بدهند که حتی ممکن است سوال های بسیار مفیدی باشد، در نتیجه شناخت درست و مناسبی بوجود نمی آید.

اگر نگاه تان به رابطه ی زناشویی به عنوان نتیجه ی نهایی یک هدف باشد، نه شروع فرصت های نوین، فکر می کنید بتوانید بعدا به جایی برسید که از رابطه تان احساس رضایت کنید؟

شما باید بتوانید بعد از ازدواج هویت خودتان را حفظ کنید و هویت همسرتان را هم بپذیرید. لازمه ی ازدواج، توافق و سازش است؛ اما همزمان باید حد و حدود خودتان را هم بشناسید و به اندازه کافی احساس راحتی کنید تا بتوانید خودِ واقعی تان بمانید و به طرف مقابل تان هم اجازه دهید اینچنین باشد. بله، کار سختی است و نیاز به تمرین دارد!

شاید کلیشه ای به نظر برسد اما واقعیت این است که اگر هر دو طرف، قبل از ازدواج رابطه ی خوبی با خودشان دارا باشند و از نیازها و علاقه مندی ها و شخصیت خودشان به درستی آگاه باشند، احتمال اینکه زندگی مشترک خوب و رضایتبخشی در پیش بگیرند بسیار بیشتر است. اگر برای احساس خوب و کامل بودن به دیگری وابسته باشید، زمانی که او نتواند انتظارات شما را برآورده کند، از او عصبانی و نارضی خواهید شد، در صورتیکه این، مشکل خود ِ شماست نه فرد مقابل!

در هر رابطه ای، شیوه ی برقراری ارتباط موثر، عامل بزرگی است که اگر با مشکلات مالی، استرس، خیانت و هر نوع اتفاق منفی دیگری همراه شود می تواند یک ازدواج را عمیقا با یاس و شکست روبرو کند.

موارد بسیار زیادی وجود دارد که زن یا مرد سعی دارد طرف مقابلش را تغییر دهد و به معیارهایی که خودش از یک «همسر ایده آل» دارد نزدیک کند و انگار قبل از ازدواج، ابدا به تیپ شخصیتی فرد مقابلش که حالا برای او ناخوشایند است توجهی نداشته!

گاهی فقط کافیست یک چیزهایی اصلاح شود تا هر دو نفر، شاد و راضی باشند و واقعا نیازی به تغییر و تحولات اساسی که قطعا هم بی نتیجه و فرساینده است نمی باشد. نباید توقع داشته باشید «ازدواج» به خودی خود باعث شادی تان شود، بلکه این شما هستید که باید مهارت وارد کردن شادی به رابطه تان را داشته باشید.

حالا چرا افراد به رابطه ای که از آن راضی نیستند ادامه می دهند؟!

عده ای از افراد با وجود اینکه از رابطه ی زناشویی شان ابدا رضایت ندارند اما انتخاب می کنند که همچنان ادامه دهند. واقعا چرا؟

باز هم دلایل متعددی وجود دارد که هر کدام توجیهات خاص خودشان را دارند. برای عده ای از افراد، با اینکه پایان دادن به رابطه، لازم و بهترین راه حل است اما چون ابدا تحمل چنین اتفاقی را ندارند، ادامه می دهند و حتی می گویند: من بدبختم و این را می دانم و با بدبختی ام خو گرفته ام و این را به بدبختی ِ تنها بودن ترجیح می دهم.

و اما سایر دلایلی که بعضی ها با وجود اینکه می دانند انتخاب غیرعاقلانه ای است اما به زندگی نامناسب شان ادمه می دهند:

۱. جدایی هزینه دارد و گران تمام می شود

البته این دلیلی است که بیشتر برای آقایان مطرح می شود؛ به عقیده ی این جور افراد، اگر توان مالی پرداخت مهریه یا بخشی از آن را داشتند قطعا جدایی را انتخاب می کردند. بنابراین برای این دسته از افراد، ماندن و ادامه ی زندگی، بسیار مقرون به صرفه تر است!

گاهی هم نداشتن توان پرداخت هزینه های جدایی ،باعث می شود زوج ها به فکر راه حل بهتری بیفتند؛ آنها با یک حساب و کتاب ساده متوجه می شوند که پرداخت هزینه های چند جلسه مشاوره و رفع مسائل زندگی مشترک شان ولو نسبی، برای شان خیلی ارزان تر از جدایی و هزینه های جانبی آن تمام می شود.

۲. بخاطر بچه ها تحمل می کنند و تن به جدایی نمی دهند

هرچند واقعا معلوم نیست که آیا بچه ها از زندگی در کنار پدر و مادر افسرده و ناراضی نفعی می برند یا نه، اما در اغلب موارد ظاهرا این طور به نظر می رسد که چاره ی دیگری نیست. پدر و مادری که مدام در حال درگیری هستند و بچه ها هم ناچارا تماشاگران مضطرب این صحنه های ناخوشایند همیشگی اند، فضایی دردناک و متشنج که مطمئنا آرامش و امنیت یک زندگی سالم را ندارد.

در چنین محیطی که درگیری های کلامی و حتی فیزیکی جریان دارد، نمی توان ادعا کرد که تاثیری روی بچه ها ندارد. البته زندگی هایی که خالی از هرگونه شور و هیجان هستند و هیچ لذت و محبتی رد و بدل نمی شود هم زمینه ای برای رشد و بالندگی بچه ها فراهم نمی کنند. والدینی هستند که از عبارت «فقط بخاطر بچه ها» به عنوان بهانه ای برای تن به جدایی ندادن استفاده می کنند در حالیکه دلایل واقعی را باید در نیازها و ترس های خودشان جستجو کرد.

۳. عقیده دارند رابطه شان دیگر آنقدرها هم بد نیست که بخواهند تن به جدایی بدهند

خیلی از افراد به طلاق و جدایی به عنوان آخرین راه حل نگاه می کنند که باید به هر قیمتی شده از آن اجتناب کنند، بنابراین دلایلی را که شاید برای دیگران توجیه کننده ی جدایی باشد، تحمل می کنند و هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی خودشان را عذاب می دهند. یعنی به طور کلی، معیار «خیلی هم بد نبودن» دلیلی است برای ادامه ی زندگی مشترک.

۴. باورشان این است که طلاق گرفتن و جدایی خجالت آور است و نمی توانند قبول کنند که شکست خورده اند

این بهانه ای است که زیاد شنیده می شود. برای بسیاری از افراد مخصوصا آنهایی که دوروبرشان را اقوام و دوستانی گرفته اند که ظاهرا زندگی رمانتیک و روابط موفق و بسیار خوبی دارند، طلاق گرفتن و جدایی واقعا شرم آور است.

همچنان عوامل دیگری که می تواند دلیل ادامه ی یک رابطه ی ناشاد باشد وجود دارد که یک یا هردو زوج را وادار به ماندن می کند. هرچند اولین اقدام عاقلانه ای که می توان برای درآمدن و تغییر شرایط نامطلوب انجام داد، مراجعه  به مشاور و درخواست کمک از اوست اما اگر بعد از طی این مراحل، نتیجه ی مناسبی بدست نیامد، چه بسیارند کسانی که انتخاب می کنند «حتما» در این زندگی ناموزون همیشگی بمانند و تن به جدایی در نمی دهند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


6 − = چهار